تبليغاتX
سعید

سعید

خاطره های سعید

دارم از تشنگی می میرم. یکی از راه می رسه و یه لیوان آب می ده دستم ، هنوز آب رو نخوردم که لیوان رو از دستم می گیره و می شکنه!

تشنگیم که برطرف نشد هیچی! عطشم واسه آب هم بیشتر شد، حسرت اون آب رو هم دارم، تیکه های لیوان هم بدنم رو زخم کرده!

 

حالا چی کار کنم؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 10:32  توسط سعید  | 

سلام

بعضی وقتا پای درد و دل کسی که می شینی اونقدر اون حرف می زنه که تو هم بدبختیات یادت میاد.

بعضی وقتا که کاری انجام می دی بعد اونقدر پشیمون می شی که همیشه از خودت بدت میاد، شبا موقع خواب یادت میاد، دوست داری می مردی اما اون اتفاق توی زندگیت پیش نمیومد. دوست داری هر جوری شده برگردی عقب و اونو پاک کنی اما هیچ راهی نداره.

بعضی وقتا یکی یه جمله ساده بهت می گه اما تا مدتهای خیلی زیاد اون جمله توی مغزت رژه می ره و عذابت می ده.

هر چی جلو تر می رم بیشتر متوجه می شم که آدما اونی نیستن که من فکر می کنم، بیشتر از آدما می ترسم، متوجه می شم که هیچی درباره آدما نمی دونم. هیچی.

شاید بهتر باشه آدم همیشه تنها باشه و هیچ کس اطرافش نباشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 3:0  توسط سعید  |