تبليغاتX
سعید

سعید

خاطره های سعید

سلام

سخت دچار روزمرگی شدم! در نتیجه سوژه ندارم واسه نوشتن!

یه پیشنهاد بدید به من!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 3:7  توسط سعید  | 

خسرو شکیبایی هم رفت!

خیلی حالم گرفته شد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 17:13  توسط سعید  | 

سلام

سعید اینجا، سعید اونجا، سعید همه جا.

من از هند آپ می کنم.

جمعه رسیدم. ۲ هفته اینجا هستم و بر می گردم ایران.

حالم از هررررررررر چی هواپیما (مخصوصا ایران ایر) به هم می خوره!

اینجا هیچ تغییری نکرده! به جز اینکه هیچ کدوم از دوستام دیگه نیستن! هیچ کس رو نمی شناسم! خستم شد تنهایی! حسابی این ۲-۳ روزه واسه خودم خوردم! امروز هم ۲ تا پارچه خریدم واسه کت و شلوار (شلوار سایز من گیر نمیاد، بلند ترین شلوارای بازار ۱۰ سانتی متر واسه من کوتاه هستن ). برگردم ایران جشن عروسی برادرم هست.

دیگه چی بنویسم؟

یه سوال: هدف شما از تلاش برای ساختن فردایی نا معلوم چی هست؟ و چرا امروز رو به خاطر فردایی که مشخص نیست چی می خواد باشه خراب می کنید؟

پی نوشت: نداره!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:32  توسط سعید  | 

سلام

من زنده هستم و ایران.

اون استاد بیو فیزیکه بود که خیلی اذیتش کردمااااا  اونم منو ۲ هفته اذیت کرد.

۴ شنبه داشتم امتحان می دادم. ییهویی جو گرفتم بیام ایران. واسه پنج شنبه بلیط اتوبوس به فردگاه گرفتم. پنج شنبه ساعت ۶ صبح حرکت کردم و ۱۲ فرودگاه بودم ۱۰ شب پرواز داشتم اما ۳ صبح پرید. ۷:۳۰ فرودگاه امام بودم رفتم مهرآباد واسه شهری که می خواسم بلیط گیرم نیومد. رفتم یه شهر دیگه بعد از بابا و مادرم و حواهرم اومدن فرودگاه. خلاصه ساعت ۱۲ شب جمعه رسیدم خونه! فکر ۴۲ ساعت توی راه بودم همش هم استرس. آخه بی برنامه اومده بودم!

این از گزارش من. سر فرست همه چیز رو میام می نویسم.

راستی همممههههه درسا رو پاس کردم

وبلاگ همه همه همه رو می خونم. اما واقعا وقت نبوده که نظر بذارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:16  توسط سعید  | 

سلام

۱۰ روز تعطیلی ما هم تموم شد! به همین سادگی ۱ ماه و ۱۴ روز دیگه به تموم شدن این سال تحصیلی مونده! خیلی کارا دارم که باید انجامش بدم، اما حسسسسابی ۱۰ روز تعطیلی بهم ساخته!

اینجا هوا خیلی عالی شده! هر از گاهی سرد می شه اما رو هم رفته دیگه هوا خوبه! فکرشو که می کنم اصلا حس و حال یه زمستون دیگه رو ندارم! روزای سرد و تاریک و مردم سرد و بی روح ...!!!

۱ ماه گذشته ۳ بار سیم کارتم رو عوض کردم  این سری آخری هم یه دونه سیم کارت خریدم که هزینش خیلی خیلی بالا هست که اگر مجبور شدم به کسی شمارمو بدم اون طرف نتونه هی هر دقیقه به دقیقه باهام تماس بگیره  مواقعی هم که خودم می خوام با کسی تماس بگیرم سیم کارت رو عوض می کنم  .

تعطیلات تابستونم ۲ ماه هست به احتمال زیاد همینجا می مونم یا اینکه می رم ه-ن-د یا اگر مجبورم کنن می رم ایران! هنوز هیچی معلوم نیست! تنها چیزی که مشخصه اینه که دلم لکککککک زده واسه ایران! اما اصلا دلم نمی خواد برم ایران، خیلی دلم گرفته از آدمایی که توی ایران منتظر من هستن! دلم می خواد ۲ ماه تعطیلی رو همینجا تنها باشم به دور از هر هیاهویی! فکر می کنم یه خورده آرامش لازمه!

پست قبلی هیچ مناسبتی نداشت! فقط یه خورده دلم تنگ شده بود! نمی دونم چرا ولی این روزا خیلی توی فکر ایران هستم!

یه دوست داریم فارسی رو کامل حرف می زنه! تابستون می خواد بره ایران بگرده! یکی از آرزوهاش اینه که ایران کار کنه . خیلی به فرهنگ ایران علاقه داره! اینجا مترجم هست! آلمانی و ر.و.س.ی و فرانسه و انگلیسی و فارسی و دوسه تا زبان دیگه رو کاملا بلده ترکی هم یه خورده بلده!  کسی نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینم عکس وسایلی که همیشه همراهم هستن!

پ.ن: می دونید در جواب هرررررررررررر گونه اعتراض چه چیزی می شنوم؟ "پزشک شدن سختی هم داره دیگه" حالا هر چیزی که باشه! مثلا بگم گاو همسایه زیادی ما ما  می کنه! خدا همه پدر مادرا رو ساخته واسه توجیه کردن. حالا اگر یه توجیه درست و حسابی باشه خوبه ها! اما همیشه از اونایی  هست که آدم تا اعماقش می سوزه!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:31  توسط سعید  | 

سخت ترین لحظه برای من موقع رفتن به فرودگاه هست.

همه جا تاریک. راه طولانی شهر تا فرودگاه امام.

سکوت.

سکوتی که شاید از صدها فریاد بدتر باشه!

هیچوقت موقع خداحافظی نتونستم به چشم همراهام نگاه کنم!

خیلی سریع خداحافظی می کنم!

آخرین قسمت بازرسی با بی احترامی هر چه تمام تر از مسافر های مرد استقبال می کنه! ما مجبوریم که کفش و کمر بند و ... رو تحویل مسئول اون قسمت بدیم برای بازرسی و خودمون با پای برهنه از زیر دستگاه عبور کنیم!

داخل که میرم توی سالن که می شینم لحظه خداحافظی جلو چشم رژه می ره!

بلند می شم یه قهوه تلخ می خرم.

چشمامو می بندمو دوباره صحنه خداحافظی!

به خودم که میام می بینم که توی بلندگو شماره خروجی ما رو اعلام کردند

سوار اتوبوس می شیم و بعد هم سوار هواپیما!

صندلیم رو پیدا می کنم و می شینم و یه تلفن می زنم!

من: من الان توی هواپیما هستم مشکلی ندارم و کم کم هواپیما پرواز می کنه!

صدای بغض آلود: مواظب خودت باش ، به خدا می سپارمت!

و تا هفته ها صدای بغض آلود توی گوشم می پیچه...!!!

و دوباره آغاز ۱۰ ماه روزمرگی بی روح ، تاریک ، سرد و مرده!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 5:12  توسط سعید  | 

سلام!

نمی دونم چند وقته که ننوشتم!

یک ماهی میشه حس نوشتن ندارم!سال جدید خورشیدی بدترین سال عمرم از لحاظ احساسی هست! ولی خوشحالم که زیاد دیر نشد! بالاخره فهمیدم توی دنیا فقط به فکر منافع خودم باشم! دیگه از زندگی خودم نمی زنم واسه خانوادم!

از حالا به بعد خودم هستم و خودم! احساس خوبی هست! اما از یه جهت دیگه احساس بی پناهی می کنم! توی دنیایی که نمی تونم به خانوده م هم دل ببندم خیلی احساس غربت می کنم!

بگذریم ...!

اینجا هوا خیلی عالی شده بود! منم یه شب پنجره رو باز گذاشتم از شانس من همون شب هوا سرد شد و رسید به صفر! منم مریض شدم! الان هم دیگه خوب شدم!

کلاسا هم همچنان می رویییییم بدون اینکه اتفاقی بیوفته!

از آخر هفته دیگه ۱۰ روز تعطیلیم! می خوام فقط تو خونه باشم! شماره موبایل رو هم عوض کردم! هیشکی نداره! خیلی حال می ده! بعد از اتفاقاتی که افتاده و درگیری روحی که داشتم خیلی دلم یه آرامش می خواد!

باید خودمو جمع و جور کنم! از این سال ۲ ماه دیگه بیشتر نمونده! اما نتیجه ای رو که دلم می خواست رو به دست نیاوردم!

یه آرزوی بزرگی که دارم اینه که روز تولدم رو همه فراموش کنن! دلم می خواد اون روز واسه خودم باشم! به عمری که ازم رفته فکر کنم! به گذشته! به آینده! ولی هیچ وقت چنین اتفاقی واسم نیوفتاده!

چند روز پیش من وارد پنجمین سال وبلاگ نویسیم شدم! وبلاگای قبلی رو که نگاه می کنم می بینم که خیلی عوض شدم! روحیم! اخلاقم!

دوره سختی رو دارم پشت سر می ذارم!

پ.ن: نصیحت نمی خوام! یه خورده دعا لطفا!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:39  توسط سعید  | 

سلام

سال جدید مبارک

ببخشید سر نزدم. اینترنتم حالش خوب نبود


همه رفتند کسی دور و برم نیست

چنین بی کس شدن در باورم نیست

اگر این آخرا بی عاقبت بود

به جز افسوس هوایی در سرم نیست


همه رفتند کسی با ما نموندش، کسی خط دل ما رو نخوندش

همه رفتند ولی این دل ما را، همون که فکر نمی کردیم سوزوندش

که حاشا تقه ای بر در نخورده، که آیا زنده ایم یا جون سپرده

که حاشا صحبتی حرفی کلامی، که جزو رفته هاییم ما نمرده


عجب بالا و پایین داره دنیا، عجب این روزگار دل سرده با ما

یه روز دور و برم صد تا رفیق بود، منو امروز ببین تنهای تنهام

خیال کردم که این گوشه کنارا، یکی داره هوای کار ما را

یکی هم این میون دلسوز ما هست، نداره آرزو، آزار ما را

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 2:7  توسط سعید  | 

یا مقلب القلوب و الابصار

 

یامدبر اللیل و النهار

 

یا محول الحول و الاحوال

 

حول حالنا الی احسن الحال

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:32  توسط سعید  | 

سلام

تابستون گذشته ساعت ۳ ظهر شرکت بودم (ایران) پشت دستگاه ایستاده بودم یهویی دیدم واشر دستگاه از گرما آب شد پرید بیرون! دویدم دستگاه رو خاموش کردم شاید ۱۰ ثانیه هم نشد! اما توی همین مدت ۴۰۰ لیتر روغن هیدرولیک از دستگاه ریخت بیرون پشت دستگاه ۲ تا کاسه بزرگ داره که روغنا اونجا جمع شدن! یه کارگر فرستادم بالا با یه ظرف ۲۰ لیتری یه کارگر هم پایین. خودمم یه لباس کار تا سر زانوهام پوشیدم و ایستادم بالا سرشون! خلاصه اینکه اون ۲ نفر مشغول خالی کردن ۲ تا کاسه با ظرف ۲۰ لیتری بودن! می دونی چی شد؟!

یه دونه از اون ۲۰ لیتری ها خالی شد روم  فک ککککننننننننن!!!!!! روغن هیدرولیک از اونایی که کششششش میان  اونم ۶ ماه کارکرده توی دستگاه! کثیف شده!!!!!!!!!

فقط خشکم زده بود!

فکر کردی از رو رفتم؟!؟!؟!؟!؟! نخییییر! دستگاه رو تا شب درست کردیم! بعد اومدم خونه لباس و کفشمو کللللللی شستم! بعد هم رفتم حموم! بعد با یه آه و ناله ای واسه! بعضی ها توی چت تعریف کردم! بعضی ها هم کللللی بهم خندیدن

-------------------------

همون معلم پست قبلی بودااااا!!!! دیروز ازمون یه امتحان گرفت! بعد من هیچی بلد نبودم! آخه هیچی نخونده بودم! ۷ تا سوال ۴ جوابی بود! منم نشستم بدون اینکه برگه رو نگاه کنم جوابا رو علامت زدم! گفتش وقت تمومه منم زود برگه رو دادم! اما بچه ها ندادن! ۱۰ دقیقه بعد از بچه ها برگه رو گرفت! منم رفتم کلی شکایت! رفتم گفتم از من برگه رو گرفتی اما از بچه های دیگه ۱۰ دقیقه بعد گرفتی! تو بین بچه ها فرق گذاشتی!  خلاصه اینکه گفتش سعید من نمی دونستم اینجوری می شه!بیا برگتو بگیر دوباره بنویس! منم گفتم نههههههه روحیم خراب شده دیگه نمی تونم! اونم گفت خوب سعی می کنم کمکت کنم

پ.ن.: قابل توجه دوستان و آشنایان و همسایگان عزیز! در راستای پیچوندن معلم در پست قبلی من واقعا پیاده می رم اون کلاسه! ۴۰ دقیقه پیاده روی داره! اینگده منظره باحال داره! هفته دیگه عکس می گیرم می ذارم توی وب! تاااااااازه اون وسطای راه یه چیزایی می فروشن! با گوشت گوساله! اینقده خوشمزست!!!!!!!!! کلی حال می ده!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 20:28  توسط سعید  |